خدا عاشق است نويسندگان حیکم عمر خیام:
گر می نخوری طعنه مزن مستان را بنیاد مکن تو حیله و دستان را تو غره بدان مشو که می می نخوری صد لقمه خوری که می غلام است آن را
ادامه مطلب ... گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را
که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم
آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
ادامه مطلب ... فروغ فرخزاد فاحشه را خدا فاحشه نکرد، آنانکه در شهر نان تقسیم می کنند او را لنگ نان گذاشتند، تا هر وقت لنگ هم آغوشی ماندند او را به نانی بخرند. ادامه مطلب ... جمالزاده شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی.هر لحظه به دام دگری پــا بستی.گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم. آیا تو چنان که مینمایی هستی؟
ادامه مطلب ... » ﻧﻔﺲ ﺍﮊﺩﺭﻫﺎﺳﺖ ﺍﻭ ﻛﻲ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ادامه مطلب ... مشیری
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم... ادامه مطلب ... اخوان ثالث سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کسی یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است
ادامه مطلب ... مولانا محتسب در نیم شب جایی رسید در بن دیوار مستی خفته دید گفت هی مستی چه خوردستی بگو گفت ازین خوردم که هست اندر سبو گفت آخر در سبو واگو که چیست گفت از آنک خوردهام گفت این خفیست گفت آنچ خوردهای آن چیست آن گفت آنک در سبو مخفیست آن دور میشد این سؤال و این جواب ماند چون خر محتسب اندر خلاب گفت او را محتسب هین آه کن مست هوهو کرد هنگام سخن گفت گفتم آه کن هو میکنی گفت من شاد و تو از غم منحنی آه از درد و غم و بیدادیست هوی هوی میخوران از شادیست محتسب گفت این ندانم خیز خیز معرفت متراش و بگذار این ستیز گفت رو تو از کجا من از کجا گفت مستی خیز تا زندان بیا گفت مست ای محتسب بگذار و رو از برهنه کی توان بردن گرو گر مرا خود قوت رفتن بدی خانهٔ خود رفتمی وین کی شدی من اگر با عقل و با امکانمی همچو شیخان بر سر دکانمی
پيوندها |
|||
![]() |