خدا عاشق است نويسندگان
کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل میرفت.. دمجنبانکی که همان اطراف پرواز میکرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست. دمجنبانک گفت: یعنی.. بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار.. کرگدن نفهمید که دمجنبانک چه می گوید؛ اما فکر کرد لابد درست می گوید؛ روزها گذشت.. روزها، هفته ها و ماه ها.. و دمجنبانک هر روز میآمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را میخاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش برمی داشت و می خورد و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به دمجنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دمجنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟ وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد. کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟ سیاوش کسرایی
من درصدف تنها با دانه ای باران پیوسته می آمیختم پندار مروارید بودن را غافل که خاموشانه می خشکد در پشت دیوار دلم دریا. شفیعی کدکنی
- دل من گرفته زین جا
سهراب سپهری دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می آمد من در این آبادی، پی چیزی می گشتم پی خوابی شاید پی نوری، ریگی، لبخندی من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه زندگی خالی نیست مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه دورها آوایی است، که مرا می خواند... سهراب سپهری کفشهایم کو؟ مادرم در خواب است بوی هجرت میآید باید امشب بروم من به اندازهی یک ابر دلم میگیرد چیزهایی هم هست؛ و شبی از شبها باید امشب بروم! یک نفر باز صدا زد: سهراب! شنبه 17 دی 1390برچسب:, :: 10:10 :: نويسنده : SiaVash
با سلام خدمت کاربران محترم: ضمن تشکر از بازدید شما، برای استفاده از کتابها روی لینک مربوطه کلیک راست کرده و گزینه save link as or save target as را انتخاب کرده و فایل ذخیره می کنید، بعد از ذخیر فایل را با winrar باز کنید. نام نویسنده پسورد کتابهاست. با تشکر سیاوش سهراب سپهری چترها را باید بست، زیر باران باید رفت، دوست را زیر باران باید دید........ ادامه مطلب ... پيوندها |
|||
![]() |