خدا عاشق است نويسندگان دو شنبه 24 بهمن 1390برچسب:, :: 17:54 :: نويسنده : SiaVash
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت: میآید، من تنها گوشی هستم که غصههایش را میشنود و یگانه قلبیام که دردهایش را در خود نگه میدارد و سر انجام گنجشک روی شاخهای از درخت دنیا نشست. کهنه قالی میخرم
یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد داد می زد کهنه قالی می خرم دست دوم هرچه داری می خرم کاسه وظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم اشک در چشمان با با حلقه بست عاقبت آهی کشید ، بغضش شکست سوختم دیدم که بابا پیر بود بدتر از او خواهرم دلگیر بود اول ماه است ونان در سفره نیست ای خدا شکرت ، ولی این زند گیست؟ بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم ، روزه بود صورتش دیدم که لک برداشته دست خوشرنگش ترک برداشته باز آواز درشت دوره گرد رشته اندیشه ام را پاره کرد داد می زد کهنه قالی می خرم دست دوم هر چه داری می خرم کاسه وظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی می خری ؟ پيوندها |
|||
![]() |